باز هم برای او
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است
این شعر به قدری قشنگ بود که نتوانستم ازآن چشم پوشی کنم با اجازه نویسنده این شعر آن را اینجا می گذارم .
چیزی از من شد و رفت
چیزی از من شد و رفت
خیس ِ چشمان ِ من انگار، نه انگار
که از دریا نیست
چیزی از دست من افتاد و به باد
ریخت از خاطرم انگار
گریخت
کاش کای کاش که می شد فهمید
چه کسی سر به سر ِ سار ِ سر ِ بام گذاشت
که گذشت
کاش کای کاش که می شد فهمید...
خیس ِ چشمان من ای کاش
که از دریا بود.
..................
- همه لحظه ای ست در پس و پیش آن دو کس ایستاده
همه لحظه ای ست از دست می روی از دست می شوی
همه لحظه ای ست بر مدار ِ شدن، گردیدن
اینهمه، همه لحظه ای ست
سبک بال می خزی بدون آنکه شنی حرکت کند ...
بازی مرگ
وقتی که آدم دردل می کنه دلش تنگ میشه ولی الان ازت می ترسم ...
زندگی متعلق به کسانی هست که آن را دوست ندارند .....
آدمی در سقوط کلمات
سقوط می کند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد
حتی طولانی ترین خواب هم به بیداری منتهی می شود ....
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ درباد ....
من
در تابستان آب گرم
می نوشم
هنوز تشنه ام
به نام تنهایی ، که اول تنهایی بود وتنهایی نزد خدا بود ....
فقط نقطه ها هستند که یکنواختی خط راست را می شکنند...
